پرنده ای که نبوده است هرگز
به حد مرگ خسته ام و این تازه ابتدای زندگیست
سلام دلم
خواست بیام اینجا و یه چیزی بنویسم... حس
و حال الانم یه چیزی تو مایه های این 2 تا لینکه: http://mr-boy.blogfa.com/post/87/40- یا (شایدم
"و" ) http://mr-boy.blogfa.com/post/89/42- ... گیلکی
نوشت: چیز
نوشت1: به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام
میذارن و میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک بشن؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشن . . چیز
نوشت2: به سلامتی اونایی که خدا رو با غول چراغ جادو
اشتباه گرفتن وقتی آرزویی دارن یادش می افتن دل نوشت: اینروزا رابطه ها شدن مثه قضيه ي اون
يارو كه پوست موز ديد گفت اه باز بايد بخورم زمين... من
از زمین خوردن میترسم.. خیــــــــــــــــلی...
زن عشق مي كارد و كينه درو
مي كند... ديه اش نصف ديه توست و
مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته
باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ
اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت
زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه
نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش
نام انتخاب مي كني... او درد مي كشد و تو نگراني
كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو
خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي
پرسند نام پدر ..... اما با همه این ها.. من زنانگی ام را دوست دارم به دلیل وسعت و بی کرانگی
روح زنانه که همه چیز را می آزماید و مخاطب زشت ترین فحش ها و زیباترین شعرها و گنگ ترین احساسات و مخوف ترین ترسهای مردانه
ست... پ.ن 1: همچین میگه : مرررد... که
آدم ته دلش میلــــــــــــــــــرزه
پ.ن2: خدایا کمکم کن که
هرچه میشکنم (دل) نباشد . . . پ.ن3: جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ
چیز جایش را پر نخواهد کرد … دلتنگ که باشی
آدم دیگری میشوی! خشنتر ، عصبی تر
کلافه تر
و تلخ تر ...
و جالب تر اینکه
با اطراف هم کاری نداری
همه اش را نگه می داری
و دقیقا سر کسی خالی میکنی
که دلتنگش هستی...
دل آدم مثل یه برگ میمونه که چسبیده به یه درخت برگ اگه تو پاییز زرد میشه و میفته، به خاطر پاییز نیست به خاطر اینه که درخت لباس نو میخواد برگ هم کوتاه میاد و میره که درخت به لباس تازه اش دل خوش کنه درخت تازه زمستون میفهمه که چقدر تنهاست چون از سرما یخ میزنه اما برگ دیگه رفته درخت چاره ای نداره جز تحمل سرما تااااااااااااااااا بهار ولی نمیدونم چرا درخت سرمای هر سال رو یادش میره و باز پاییز که میشه برگ رو روونه کفش های بچه مدرسه ای ها میکنه ... نمیدونم دل درخت پیش کتونی های نوی بچه هاست... یا... دل برگ برای لباس کهنه درخت میسوزه... دلم که میگیرد سراغ دل نوشته های قدیمی ام میروم و ... خودمانیم.. گاهی هی پیش خودم ذوق میکنم که "این ها را من نوشته ام؟؟؟" و گاهی به این خوشم که بغض ها و غصه های دیروزم از دغدغه های امروزم پر ملات تر است و بیشتر جای اشک دارد و بعد نتیجه میگیرم که امروزم از دیروزم خوشبخت تر است!!! هرچند که خوب میدانم، منصف که بخواهم باشم، این دلیل خوشبختیم نیست و بعکس... رهایم کرده ای... ناامیدت کرده ام... من از ناامیدیت می ترسم... خدایا پس کی بزرگ میشوم؟!؟!؟! از رمضانی که قول دادی بزرگم کنی 4 سال گذشت... وعده خدا که دروغ نمی شود... 4سال است که وعده هایت را انتظار می کشم.. آدمیت را ، بزرگی را ، عشق واقعی ات را... خدایا پس کجایی؟؟؟ خدا که دیر نمی کند... خدایا اگر من توبه شکن باشم و تو نا امید پس خداییت چه می شود؟؟؟ عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست چرا آب به گلدان نرسیدست و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیدست بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیدست و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس تو کجایی گل نرگس؟؟؟ هنوز یادم نرفته شوق و اشتیاق پیرمرد را ، وقتی که اشک در چشم هایش جمع شده بود... با عشق حرف میزد و شعر می خواند و خاطره می گفت. انگار می خواهد هر چه در دل دارد را حالا، همین لحظه، بیرون بریزد. انگار دیگر گسی از آن حوالی عبور نخواهد کرد... می خواست همه خاطراتش را که گوشه قلبش انبار شده بود، همراه شعر های خوانده و نخوانده اش، همراه بغض ها و دلتنگی هایش یکجا بیان کند... دلم برایت تنگ شده گیله مرد مهربان! میدانم که حالا اگر پایش بیفتد و آن حوالی ها پیدایم شود، اصلا مرا نخواهی شناخت... با این همه نمیدانم چرا؟ ولی مدتهاست دلم می خواهد بیایم... به بهانه خرید یک عالمه پاستیل هی معطل کنم وتو هی برایم شعر بخوانی و از خاطرات شیون برایم بگویی و من هی بغض کنم... ... تو شعر بخوانی و من بغض کنم... تو شعر بخوانی و من بغضم بشکند و اشکهایم را پنهان کنم... تو شعر بخوانی و آسمان نعره کنان ببارد و من باز هم اشک هایم را پنهان کنم... تو شعر بخوانی و آسمان شهرم باز بوی باران بگیرد و من ... وقتی که بغضم خوووبِ خووب شکســت.. آنوقت پاستیل هایم را بردارم و قدم زنان خیابان های شهرم را بشمارم... 79 81 83 85 87 89 91 93 95 97 99 101 103 ... چقـــــــــــــــــــــــــــدر خوووب است که دیگر مجبور نیستم اشکهایم را پنهان کنم... پ.ن: این روز ها خیلی کارها می کنم و دلم خیلی چیزها می خواهد که دلیلش را نمیدانم پ.ن:چرا وقتی خیابون 93 این طرف خیابونه شماره 94 اون دست خیابونه؟؟؟چقد مسخره!!! سلام این پست یه پست شخصیه برای یه شخص خاص، شاید یــــــــــــــه دوست، شاید... اگه اومدی و دیدی و اونقــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر اعتماد به نفس داشتی که بفهمی این پست برای توئه... هیچی دیگه.. رمز عبور اسمته... همون اسمی که من به اون اسم صدات می کردم "یه چیز دیگه: کیبورد به صورت پیش فرض لاتینه، بدون تغییر کیبورد، به فارسی اسمتو تایپ کن مثلا سارا میشه: shvh" با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار! اما! نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد! اگر اطاعتش را کنم چه مي کند؟ …. پ.ن: مسافرم... پ.ن: بلاخره راهم داد... پ.ن: کاش کوکی هم میومد... پ.ن: باید یاد بگیرم آروم تر سکوت کنم... پ.ن: بعد چند سال که رام نداده بود تو حرمش... هيچ دقت بوکودید اَمی زمانِ بچگی
کارتونان..
تارزان لخت بوو ، سیندرلا 12 شب به بعد به خانه
اَمویی، پینوکیو دروغ گوفتی..
هاكلبريفينِ پِر عرق خوردی، بتمن 200 تا سرعت مره رانندگی کودی..
سفیدبرفی ایته خانه دورون هفت تا مرد مره زندگی
کودی و ملوان زبل پیپ کِشایی..
الان که خوب فكر كونَم دینَم اَمی
جوانانِ تقصیر نییِه کی..
بعضی وقت ها چیزی می نویسی ،
فقط برای یک نفر ،
وقتی یادت می افتد ،
که هر کسی ممکن است بخواند ،
جز آن یک نفر....
:ادامه مطلب:
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









